شعر و گیلاس
 
انجمن شاعران لواسان
 

 توجه توجه توجه توجه 

 برای ورود به سایت جدید 

 بر روی تصویر زیر کیلک کنید 


 


yuc7tm40mspehdls3sf.jpg


قصه انجمن

سلام به روي ماهتون بچه هاي لواسوني

بياين با هم ديگه بريم انجمن مهربوني

كلاس شعر و شاعري توي كتابخونه به پاست

انجمن همدليمون سه شنبه ها بعد از ظهراست

اول بگم به ياد حق مدير انجمن كيه

استاد خانم آويژگان خوب و گل و صميميه

يكي بود و هيشكي نبود جز دو سه تا اول كار

پير و بزرگ جمعمون آقاي متين گو با وقار

خانم عظيمي بودن و جناب بهمن طاهري

من اومدم به جمعشون خانمي هستم چادري

يكي يكي پشت سرم آمد و رفتي سر گرفت

آقاي همايوني اومد ، چند دفعه اي خبر گرفت

جناب استاد عزيز آقاي لوزاني رسيد

ايشون علي رضاييان با عشق ايراني رسيد

خانم آذر پور اومدن با حس و حال تازه اي

آقاي غفاري رسيد با شور پر آواره اي

جناب رستمي اومد علاقه مند  و با حيا

لطيفه جون شاعر خوب همسايه كشور ما

محمود صالحي اومد با حس و شعري ناب ناب

بعد از ايشون استاد خوب بانو سيمين مير آفتاب

يكي به جمعمون رسيد كه من خجالت ميكشم

بگم كه رنجيده زما به خاطرش مشوشم

جناب آقاي علايي هر جا كه هستن بدونن

دلهاي جمع منتظرن برگردن با ما بمونن

دختراي پر شور و حال از دبيرستان اومدن

فاطمه و سميه جون اكرم جون و نغمه بودن

خانم تدين پر عشق يه بانوي باسليقه

شاعري گل كه با همه مثل يه مادر رفيقه

آقاي كاوه هم رسيد به كاروان شعر ما

جوون با انگيزه اي فعال و خوب و با صفا

مدير وبلاگ ايشونن با همه رنج و زحمتاش

اگر شما نظر دارين بهتره بفرستي براش

من ازكسي كه باصفاس شعر و سخن رو دوست داره

حرفاشو با شعر ميزنه از هر كس كه شاعره

دعوت رسمي مي كنم كه اينجا تشريف بيارن

دوستاشونو تو انجمن هيچ جوري تنها نذارن

راستي بگم  گهگاهي هم براي ما مهمون مياد

مهمونامونو دوست داريم  هركي دلش مي خواد بياد

من كه اين حرفارو زدم  اعظم مير قواميم

اگه كه قابل بدونين اينه نام و نشانيم


برگزيده ها

انجه باعث غرق شدن ميشود فرو رفتن در زير اب نيست
ماندن در زير اب است.
مرا در محنت درياب كه در خوشبختي يار بسيار است.
اين نقس فردا نمي ايد به دست
پس به شادي بگذرانش تا كه هست./مشيري
گاهي يك كوه دانايي در انتظار يك ذره توانايي
ناتوان ميشود.
ادم سبك زودتر از معمول خود را به در و ديوار
بزرگان مي كوبد.
بزرگترين درس زندگي اين است كه گاهي احمق ها
درست مي گويند.
زندگي در دو چيز حوشايند است:1-دل سخن پذير

2-سخن دل پذير.
چقدر اين دوست داشتن هاي بي دليل خوب است
مثل همين باران هاي بي سوال .كه هي مي بارد
و هي اتفاق ارام و شمرده مي بارد....
همچو باران باش رنج جدا شدن از اسمان را در
سبز كردن زندگي جبران كن
شيشه ي پنجره را باران شست ..از دل من اما
چه كسي نقش ترا خواهد شست؟!...
چند چون گرداب بايد بود محو پيج و تاب
بر اميد ساحلي چون موج دست و پا زنيد/بيدل
هميشه يك دادرس باشيد تا يك بيدادگر ... هميشه يك
كمك كننده باشيد تا يك محتاج كمك....

گرد اورنده :اعظم ميرقوامي


از تو دور شده ام

دره اي مه الود فرو افتاده ام  دستهايم يخ بسته وپاهايم تا نيمه در گل فرو رفته
حنجره ام تار بسته ودر سكوت مي پوسد انگار سالهاست زنداني قفس خويشم  روي پلكهايم
غبار غفلت نشسته  وچقدر تاريك است...
اه خدايا...
هنوز بوي ترا در پستوي تنهايي خود احساس مي كنم از پنجره قفس تنگم نور تو وگرمي تو
به درون دلم مي تابد ومرا به سوي تو دعوت مي كند.
خداي من!مرا ببخش گناههاي مرا ناديده بگيردستهاي من خالي است اگر بپذيري دلم
را در گلبرگ ها مي پيچم وبه تو هديه ميكنم .چيزي ندارم كه لايق قدمهايت باشد اگر قبول
كني لاله هاي كوچك باغچه ي قلبم رادر مسير قدمهايت قرباني مي كنم. به قلب كوچكم ترا
دعوت مي كنم بيا و اين تاريكخانه ي متروك را روشن كن...
مرا ببخش..
ميخواهم با تو اشتي كنم ميخواهم به استقبال تو بيايم نمي دانم از كدام سمت به تو سلام
كنم ؟! ميخواهم بهار باشم ...با بنفشه ها اواز بخوانم... در كنار درخت انار جوانه كنم ...ميخواهم
غبار پلكهايم را از سرماي غفلت و زمستان جهالت بتكانم  ميخواهم خورشيد معرفت را در
اغوش بگيرم ميخواهم نور شوم ... فقط به من بگو جگونه مي توانم مثل رودها پياده به سوي
درياي مهرتو قدم بردارم از كدام افق به اقيانوس عش تو رهسپار شوم ...؟!به من بگو..../..

نويسنده: اعظم ميرقوامي

يادم نيست اين قطعه شعر نو را چند سال پيش و در كدام نشريه خواندم :

در آغاز فرسنگ ها راهيست ....

اول اول موقعي رو ميگم كه با دو سه نفر اين انجمن تشكيل شد خيال ميكرديم با يكي دوتبليغ زباني وتلفني ويك تابلو در معرض ديد وبه چند دوست و آشنا گفتن انجمن شعر ما ميشه يه همچين!

اما ديدم نه آقا ! نقل اين حرفها نيست ، فقط اينكه من دوست دارم به انجمن بيام كه كافي نيست، يه چيزي رو مي طلبه كه تو وجود بعضي از آدم هاست .

دل كندن از جريان مادي زندگي اگر غير ممكن هم نباشه كار خيلي سختيه .

من چه جوري خودمو راضي كنم دو ساعت از وقتم رو كه حالا ديگه با دلار و يورو ارز يابي ميكنن بيام يه گوشه بشينم و شعر بخونم و شعر گوش كنم به به ! كه چي چه كنم ؟ يعني كه چه ؟ چه بي معني !

اما چه كار كنيم كه براي هر كاري يه عشقي لازمه و براي اين عشق و علاقه بايد از خيلي چيز ها گذشت .

آخر كلام اينكه در هر شرايتي  انجمن ما به كارش ادامه داد ، گفتن دست نزنيد ، دست نزديم ، گفتن شعرتان را بلند نخوانيد، درگوشي و آهسته خوانديم ،  گفتان فلان كنيد ، فلان كرديم، گفتن فلان نكنيد، فلان نكردين .

شديم عروسك خيمه شب بازي ، بلا نسبت شما!

به هر حال من براي خودشان ميگويم كه ميخواهند بعد ها پز انجمنشان را بدهند . ولي اين راه و رسمش نيست .

انجمن ما هر چه بود به سختي اما شكل گرفت و اين راه را هر چند به دشواري اما مي رويم .

 ياد اين ضرب المثل افتادم كه : مي بيني زن حامله گل ميخوره ، اما نيدوني با چه خون دل ميخوره .

وباز اين شعر در ذهنم تداعي شد :

در آغاز فرسنگ ها گاميست

ودر فرجام هرگام فرسنگي

وسنگي فرسنگي است

26/10/1391  بهمن طاهري



برچسب‌ها: @ دل نوشته


برچسب‌ها: @ نگار خانه
 


chgqykdcsi7gou5po5.jpg
بخش شاعران در گذشته لواسان (همراه با بیوگرافی و اشعار) در سایت راه اندازی شد

بیوگرافی شعرا انجمن نیز


در وبگاه قرار داده شد


در وبگاه قرار داده شدمسابقه   >>>   جایزه

۵۰/۰۰۰ ریال شارژ تلفن همراه  

* به زیبا ترین و پر محتواترین  شعر  یا  جمله ی کوتا ه *

در همین وبگاه


 
توجه *********** توجه
 
این وبگاه درآینده نزدیک به سایت مستقل تبدیل خواهد شد
فلذا از دوستان گرامی که تمایل به تبادل لینک درند
ما را با این آدرس لینک نمایند

Www . Lavasania . ir


هفت سین گیلاسی
جشن کوچک استقبال از نوروز
 
در انجمن شاعران شعر و گیلاس لواسان
تاریخ ۱۳۹۱/۱۲/۲۲
کتابخانه ی عمومی لواسان - جنب بانک ملی

  سلامی چو . . . . .
به وبگاه شاعران انجمن

شعر و گیلاس لواسان خوش آمدید.

جلسات هفتگی هرسه شنبه ها
از ساعت 16 الی 18 در مجتمع تجاری
شهرداری جنب بانک ملی برقرارمی باشد .

شمامی توانیدبه صورت اینترنتی عضو
شویدو دل نوشته ها و اشعارتون رو
برای ثبت وانتشار در وب ارسال نمایید .

لطفانظر خصوصی نگذارید ، چون تمام
نظرات انتشار و نمایش داده می شود .
ایران - تهران - شمیرانات - لواسان

۳۳۷۶ - ۷۸۱ - ۰۹۱۸
Kaaveeeh @ Yahoo . Com
Www . Lavasania . ir



انجمن شاعران شعر و گیلاس لواسان پذیرای اعضای غیر حضوری و اینترنتی در زمینه شعر و دل نوشته نیز ، می باشد ، نظر یادتون نره ...


برچسب‌ها: @ اطلاعیه


سبزی انقلابمان ز خون گرم لاله ها

به قیمتی گزاف شد زمانه از ستم رها

ز دست جور روزگارحسینیان بر آن شدند

که کربلای دیگری کنند در وطن به پا

مرادمان یکی، مرید، بسی فراتر از شمار

مسیح گونه آن مراد نمود دردمان دوا

ندای " هل من" امام چو از دلش جوانه زد

به پاسخش ز جان و دل شدند جمله یک صدا

نه ترس از گلوله ها، نه باک از شکنجه ها

به راه انقلاب و حق شدند جملگی فدا

ز خود گذشته رفته اند به قرب حق رسیده اند

فنا به راه حق شدن برابر است با بقا

بهار انقلاب شد، شکوفه کرد باغ دین

طلوع فجر را ببین چه با شکوه و با صفا

گسست قید و بندها ،شکسته شد قفس بلی

به لطف حق پرنده ها شدند از قفس رها

بیا تو " سین و یا و میم به همرهی  یاء و نون "

به فجر انقلابمان زبان به شکر بر گشا



یکدم نگاه خویش به چشم تو دوختم

یک عمر در لهیب نگاه تو سوختم

شوق وصال تو پر پرواز من به اوج

با صد امید دیده به وصل تو دوختم

با این امید زنده شدم پیش آمدم

بر حلقه سرای وصال تو کوفتم

عشق تورا خریدم و در پیچ و تاب آن 

جان و دل و جوانی خودرا فروختم

تاریک خانه دل " سیمین" که سرد بود

با چلچراغ عشق تو اش بر فروختم

  
 

براي شهداي خفته در بيرق الشهداء كه در ارديبهشت  91 بوي بهشت را به لواسان آوردند.

"به نام صياد دلهاي از خويش رميده و به سوي محبوب پر كشيده"

شهيد    آمده  از    كربلا    اهالي    شهر

چه   سرفراز  و  چه بي  ادعا اهالي شهر

كذشته از پل خويش و خودي و آمده است

غريب  وار  به  نزد   شما   اهالي    شهر

چه  با  خلوص   و  سبكبار  آمده  اين  جا

كه نيست نامي از او هم به جا  اهالي شهر

كجاست  مادر  و  خواهر كجاست بابايش ؟

كنند   خاك    و  را    توتيا   اهالي   شهر

شدند    مادر   او    مادران    اين    خطه

و  را   پدر  شده   مردان  ما  اهالي  شهر

نماز  عشق  بخوان   بر  سر  مزار  شهيد

به  راه  عشق ، هم  او  مقتدا  اهالي شهر

غريق  عشق   شد  و  عاشقانه   فاني  شد

كه  گشت  عين  بقا  را  سزا  اهالي  شهر

و  ما  و من چه  حقيرانه  مانده ايم  به جا

رسيده  او  به   صف  اوليا   اهالي   شهر

كه  گفته  است  كه  گمنام  باشد  اين  والا

كه  شهره  است به عرش  خدا اهالي شهر

به   آرمان   شهيدان   نبوده ايم   به   جد

كه  هست  در  حق ايشان  جفا اهالي شهر

براي   ماندن   ما   داده   هستيش  را  او

رسيده  نوبت   جبران به  ما  اهالي  شهر

دفاع   كردن  از  حق  و  جنگ  با   باطل

يقين  كه هست ورا  خون بها  اهالي شهر

به  پاس  حرمت  خونش  شويم هم پيمان

نهيم  پا  به  رهش يك  صدا  اهالي  شهر

بيا و رهرويش را به  جان گزين"سيمين"

كه  راههاي  دگر  شد   خطا  اهالي  شهر


    




کافر

ای  به باطن  کافر و ظاهر مسلمانی  چه  سود

  تا  به  کی پنهان  کنی ای  پیرو  آل  سعود

شب به  پایان می رسد  فعل  تو  گردد  آشکار

  این حقیقت کن قبول و هان مکن گفت و شنود

چند  پنهان می کنی  خود را در این نیرنگ ها  

  شرم  کن  تو از خدا ای  بد تر از قوم  یهود

خلق را  نیکو  نگر ای  بنده  شیطان  پرست   

نی توان  پنهان  کنی اعمالت  از چشم  شهود

رو  وضو  کن توبه  کن از کار خود  نزد  خدا 

  تا  خدا  پاکت   کند  با  گریه  در  حال  سجود

گر  تو  را  باور  بود   گفتار  این   پیر  متین  

هر  پلیدی را ز خود افکن  درون  نهر  و  رود


حرف راست

ای  که  در  کارت  همه  رنگ  و  ریاست     

  کی  برآید  از  زبانت  حرف  راست

دم  به  دم   سوگند  و الله   ورد  توست     

     یا  که  گویند  شاهدت  گفتی  خداست

هر  دم  از  رنگی  به  رنگی   میشوی       

   روبه  از فعل  تو  لنگش  در هواست

خلق  از  دست   و   زبانت   در  عذاب      

  آنکه از فعل  تو  شاد است او کجاست

هر  دم  از  کاهی  تو   کوهی   ساختی     

   از  چنین  کاری  خدا  هم  نا رضاست

تا  به  کی  این  شیوه  در  کارت  بود         

   این   چنین   کاری  نمیدانی  خطاست

پند  از  گفتار   خود   گیر  ای   متین     

      پیشه   خود  ساز  ا ینک  راه  راست


مسافر

مسافرم  به  رهی  بس  درازو  بی  پایان     

غریب  راهم  و آشفته  حال  و  سرگردان

شبی  سیاه  و  پر  از  التهاب  و  وانفسا     

   نهاده ام   قدمی  در  میان   این   طوفان

کجا  روم   که   ندانم   کجاست   پایانش   

       سوال  از  که   بپرسم   نسازدم  حیران

شدم  سر  به  گریبان  و  غرق  اندوهم     

     کجاست  آخر  راهم  کی  آن  شود  تابان

پس از گذشتن از این راه پر فرازو نشیب       

  چرا  که  منزل  و  راهم  نمی شود  آسان

مباش  دل خوش از اندم که  شادمان  گردی    

  چه  کشته ای  به زمان تا  درو کنی  خندان


منادی غدیر

غدیر  امد   بوی   عنبر   اورد          

     منادی  نغمه ای ای دل  بر اورد

بگوشم نغمه ای از یکح آشنا بود          

      که آن نغمه کلامی از خدا بود

بشد آرام  تنی  لرزان  و خسته             

      کلام حق چو بر جانم نشسته

محمد با نوای خوش بیان کرد                

     علی را وارث آن خاندان کرد

بدانید شیعیان عید غدیر است               

      علی بر شیعیان من امیر است

علی مولای این شهر مدینست              

         علی قران ناطق بر زمینست

علی  باب  یتیمان  و  ضعیفان             

         شفا بخش و طبیب  دردمندان

علی  در  ظاهر  و  باطن  مطهر         

       علی  مولود  کعبه  بیت  داور




هنرمند

هنرچون گهرها درخشان بود

هنر دلنوازي انسان بود

هنر مند شايسته و نيك نام

تو گويي چو امشاسپندان بود 


سوگنامه اي براي استاد بزرگ موسيقي ايران روانشاد استاد همايون خرم. 

گل هميشه جاودان 

گلبن باغ هنر از بزم بستان پر كشيد

واپسين استاد موسيقي دوران پر كشيد

آن "همايون" زاد "خرم" نام گلزار هنر

پر گشود از گلشن "گلها" ي ايران پر كشيد

عاشقي مي كرد با آهنگ و ساز و شعر تر

مست شد از باده عشق و چو مستان پر كشيد

او كه چون "گلهاي رنگارنگ" و چون خورشيد بود

چون شب آمد از افق خاموش و پنهان پر كشيد

چون كه با "يك شاخه گل " گلزار را خوشبو نمود

همچو گل خنديد و از گلزار خندان پر كشيد

"لاله صحرايي" اش چون جام مي مدهوش كرد

مست مي شد ناگه از باغ و گلستان پر كشيد

بس كه او"گلهاي تازه "پروريد اندر وطن

همچو عطر و بوي گل يار سخندان پر كشيد

چون كه" با گلهاي جاويدان" بسي مستي نمود

"ساغرش بشكست" وانگه سوي كيهان پر كشيد

گاه "رسواي  زمانه" گفت و شد شيداي عشق

عاشقي ها كرد و آخر رو به جانان پر كشيد

"برگ سبزي"داشت آن را ارمغان يار كرد

آنگه از گلشن چنان كبك خرامان پر كشيد

پيش او رفتند "لوزاني" همه ياران او

اي دريغا! او هم آخر سوي ياران پر كشيد


جوانمرد

مهربانا.تو به ما درس وفا آموختی

در ره میهن پرستی نکته ها آموختی

تا که تو جانباز گردیدی برای این وطن

ای عجب رسم جوانمردی به ما آموختی

بهر آزادی نهادی جان به کف از روی عشق

درس آزادی به غیر و آشنا آموختی

در ره آزادگی خود گشته ای جانباز و پس

قلب انده بار میهن را شفا آموختی

ای جوانمرد زمانه  ای یل ایران زمین

این همه دریادلی را از کجا آموختی

تا که مردانه.نو در راه وطن جنگیده ای

صاحب دلها شدی دل را صفا آموختی

مهربان گشتی به کوه و دشت میهن چون نسیم

مهر ورزی را تو از باد صبا آموختی

پرتو افکندی به جان خسته ایران ما

چون سخاوت را ز شید با سخا آموختی

در سر افرازی چنان سروی به بستان وطن

سر فرازی را تو بی چون و چرا آموختی

همچنان استاده و ستوار و بر پایی چو کوه

استواری را ز البرز و دنا آموختی

گرچه ایران عشق و ایمان و پرستشگاه ماست

بهر ما  ایران پرستی را شما آموختی

این همه آزادگی از مازیار جان به کف ؟

یا که از آن بابک میهن ستا آموختی؟

در جوانمردی بگو شاگرد آریو برزنی؟

یا دلیری از سپهبد سورنا آموختی؟

این همه اوصاف مردانه ز دکتر بیگدلی است

آنکه مارا جان قشانی بی ریا آموختی

دانم از جور زمانه آتشی داری به دل

همچو شمعی سوختن را بی صدا آموختی

نیستم مداح و این شعرم زروی مدح نیست

قدر دانی هست و این هم تو به ما آموختی

گرچه "لوزانی" نباشد در خور شاگردی ات

لیک او را درس بگذشتن ز پا آموختی


نمی دانم

در این دنیا نمی دانم لبی خندانـــــــــــده ام، یا نه              

       غم فقر یتیمــان را، سرشکی رانــــــــــده ام، یا نه

همیشه سر به سجده رو به محــــــــــراب خدا دارم               

     ولی هرگز نمی دانم نمازی خوانـــــــــــده ام، یا نه

گهی خوشحــال و سرشادم، گهی دلتنگ و غمناکــم               

        نمی دانم در این دنیای دون درمانـــــــده ام، یا نه

هـــزاران باغ خشکیــــــــده، به رویاهـای خود دارم              

        نمـی دانم که رویا را، خودم خشکانــــــده ام، یا نه

در آن شب ها که نــور عشـق در کاشــــــانه ام تابد                

       شب تاریـک کَس را پرتـوی افشانـــــــده ام، یا نه

در آن شب ها کـه  از ساغــــر مِی گلرنگ می نوشم             

           گلـوی تشنـه کامی از عطـش برهانــــــده ام، یا نه

به شب هایی که از مستی شـــراب از چشم من ریزد           

         به ســـر مستی شرابـی بر کسی نوشانـــده ام، یا نه

به هنگامـی که شور بوســـــه گیـرد تـار و پــودم را           

            به گلگـون گونـــه ی مادر لبی چسبانـــده ام، یا نه

در عکـس نوجوانــی دیـــده ام معصومــــــی خـود را               

       کنون پیرانه سر آیا همان سـان مانـــــده ام ، یا نه

به دوران جوانــی نَفسِ من فرماندهــــــــــی می کرد               

        به نفس خود نمی دانم، کنون فرمانـــــده ام، یا نه

هــــــزاران بار از یــاران، به یک گفتـــــار رنجیــدم                

        ولی من خود ز گفتاری دلـــــی رنجانـده ام ، یا نه

هــــزاران درس بگرفتم ز استـــــــــادان خویش اما              

          به حرمت اوستادی را سری جنبانـــــــده ام، یا نه

غــم میهــــــن درون این دل آزرده مـــی جوشـــد              

          برایش قطره ی اشکی به رخ غلطانــــــده ام، یا نه

در این دنیا که قلب مـــــادران از غصه می لـــــــرزد             

          خدایا، ایزدا،  من هم دلـی لرزانـــــــــده ام، یا نه

به هنگامـــی که میهن در تـبی جانـــــــکاه می سوزد             

          غم جانکاه میهن بر دلــــم بنشانـــــــده ام یا نه

خـــــدا را زور بد بختـــی همه بسیــــــار می خوانند               

        ولی هنگام خوشبختــی خــدا را خــوانده ام، یا نه

نوازش کــــرده ام آیا ز روی مهــــــر پیـــــری را                 

        نگاه مهربانی ســوی پیــــری رانــــــده ام، یا نه

در این ســــرمای جان فرســا که سوز مرگ مـی آرد             

           تن پُر درد پیــری را پتــو پوشانــــــــده ام، یا نه

شب تاریک و ســـرد و غــم فــزای پیــر زالــــی را              

           ز انـوار محبت پرتـوی تابانــــــــــــــده ام، یا نه

اگـــر دســـتان رنـــجوری ندارد تاب جنبیــــــدن               

          به ناخن پشت او را لحظه ای خارانــــــده ام، یا نه

به گنجشـــــکی که از سرمــا به روی شاخ می لـرزد         

          برنجـــی، خُرده نانـی، ارزنـی، پاشانــــده ام، یا نه

اگــر گاهی دلــم سوزد برای خویش می ســــــــوزد            

              برای طفل  مفلوجی دلـــــی سوزانـــده ام، یا نه

به باغ آرزوی بیـــــــوه ای بیمــــار و بـــــــی یاور             

            درختی، بوته ی سبزی، گلی، رویانـــــده ام، یا نه

به دور زندگی خویش "لـــوزانــــــــــی"نمی دانم                

         به یک فریاد بی جا، کودکـی ترسانــــده ام، یا نه




جام گیلاس

بهاران بس خوش و خرم           درختان در کنار هم

تماما شاخه از گل خم        شود سر مست از آن آدم

شکوه باغ گیلاسم

پس از چندی بدین جلوت     کند گل یک یکی رحلت

مثال طفل نو خلقت          مکد از شاخه اش شربت

یکی نوزاد گیلاسم

کنون چون گوهری خضرا        میان شاخه ها پیدا

سراسر زحمت است اینجا       کهن مرد زراعت را

پی پروار گیلاسم

به سرد و گرم و سوز و تب     به کارو کوششم اغلب

زفروردین تا عقرب          کشاورز از سحر تا شب

مقیم کوی گیلاسم

به تیر مه شود رنگین            شرابی مایه تسکین

عقیقی سرخ خوش تزئین        لبان شاهدی شیرین

ادر کاسی زگیلاسم

رسیده موسم چیدن            درون جعبه ای ایمن

به چشم دل در این خرمن      خدا را می توان دیدن

میان باغ گیلاسم

عجب جام شکر ریزی        عجب رنگ دل انگیزی

عجب شهوار آویزی       عجب طردی عجب چیزی

چنین حیران گیلاسم

چنان چون لعبتی زیبا         که دل را می برد یغما

تو گویی چشم خون پالا        سیاهی چون شب یلدا

رخ گلگون گیلاسم

هوای مستی ار داری سزد   یک جرعه زان خواری

چنان مستی کنی باری       از این صحبای گلناری

خراب جام گیلاسم

یکی آیات قرآنی              نظاره گر چو بر آنی

گشود سفره خوانی            حق رزاق رحمانی

به شکر خلق گیلاسم

به کار سبز تولیدم            به خالق باشد امیدم

یکی مردانه کوشیدم             درختا را بپائیدم

شود ممتاز گیلاسم

همه عشقم شده گیلاس        همه کارم شده گیلاس

همه افکار من گیلاس          همه افعال من گیلاس

چنین در کار گیلاسم

اگر محمود ازاین گفتی       دُری در وصف آن صفتی

لواسان ار گذر افتی               به باغاتش اگررفتی

نشان یابی زگیلاسم


لواسان
 
این شهر شاداب و تمیز         این شهر امن بی ستیز
این میوه باران لذیذ               این نقش زیبای عزیز
آری لواسان منست
این شهر خوش آب و هوا       این جای سبز با صفا
این بهترین خاک خدا                این پیکر مانی نما
آری لواسان منست
این جلوه گاه بی مثال            این دامن کوه و جبال
این خطه آب زلال                 این بارگاه مهر چال  
آری لواسان منست
این گلستان شوخ وشنگ       این دشت گلهای قشنگ
این لاله زار هفت رنگ    این ساحت خوش آب ورنگ
آری لواسان منست
این مطلع خورشید و نور        این کهستان پر غرور
این خلوت گرم حضور            این از هیا هوها بدور
آری لواسان منست
این شهر رود و جویبار                 اینجا دیار آبشار
اینجا فراوان چسمه سار         اینجا گل و صوت هزار
آری لواسان منست
اینجا دماوند بلند                  این دشت لارچون پرند
اینجا همند اندر همند           اینجا به دور از هر گزند
آری لواسان منست
اینجا به بالا کوه سر               پایین همندی پهنه ور
این سو قنات و جوی و جر      وان سو درختان بارور
آری لواسان منست
اینجا نسیمی خوش وزان         اینجا شمیمی گل فشان
اینجا معطر بوستان                      این آستان بلبلان
آری لواسان منست
اینجا کسانش محترم                اینجا همه صاحب کرم
مردان، زنان از نسل جم           اینجا همه غمخوار هم
آری لواسان منست
اینجا زلال وروشن است        اینجا سراسر گلشن است
باغ گل و آویشن است           چشم وچراغ میهن است
آری لواسان منست
اینجا که من گفتم از آن             اینجا که دادم زو نشان
این برترین شهر جهان            "محمود" می بالد بدان
آری لواسان منست
 

دلبر نا شاد من فکر جدایی می کند          
     من وفا دارم بدو او بی وفایی می کند
دلخوشم کاندر کنارش یک دو چندی عاشقم   
   مرغ دل اندر هوای او همایی می کند
عاشقی دلداده ام فرمانبری آماده ام         
   بنده ای مانم که او بر من خدایی می کند
هر چه کوشم تا بیفزایم به مهر و همدلی  
     او زمن اندر دلش الفت زدایی می کند
رشته های تار دل را بگسلاند یک به یک  
  یار من با این روش عقده گشایی می کند
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم اندر مسیر    
    او سخن از نقطه های انتهایی می کند
گویمش من بوده ایم و ما شدیم از لطف حق 
  وی به کوشش دعوی انکار مایی میکند
عشق را در مسلخ قهر وهوس کشتن چرا  
     کاین عمل طغیان خشم کبریایی می کند
رسم پیمانهای سست و عهد عشق بی دوام   
  این زمان بین جوانان خود نمایی میکند
هرچه محمود ازعیار عشق می گوید سخن   
   عشق احساس حراج وبی بهایی می کند


نوستراداموسنوستراداموس اي كلاش دهر       
                      اي كه افكندي شرر بر جان شهر
اين چه خالي بستني بود اي كلك    
                         طرح بحث بيگ و بنگ اندر فلك
از كجاي خود در آوردي چا خان
                            اين دروغ شاخدار بي كران
اين بيانات تمام اتمسفري             
                          جان من هذيان نبود از پرخوري؟
وين قبيل لاطائلات بي نظير      
                             از كدام عطار آوردي تو گير؟
من گمانم مست بودي يا خمار    
                             يا ز بي خوابي بري اندر فشار
گو نبودي روي پا از نشئگي       
                           كه هوس كردي چنين حرفي بگي
نا قلا گويا كه جنسش بد نبود       
                           كين چنين عقل از سر پوكت ربود
تب نداشتي وقت گفتن اي رفيق     
                          وقت انجام حسابات دقيق
جان من همدست با جن بوده اي؟     
                         وز همانها اين خبر بشنوده اي؟
نوسترا با اين خرافات جفنگ        
                         كرده اي مغز جهاني را تو هنگ
آدمي را كرده اي هالو تو فرض   
                          كز خودت دادي بزور اين بوي درز
گوئيا عقلت سر جايش نبود   
                                كه نمودي درچنين بحثي ورود
ساعت و تقويم اين كذب عظيم   
                            چون بدست آوردي آن عهد قديم؟
هيچ داني بهر اين پرت و پلا  
                               عالمي شد عرصه حول و بلا
من نمي دانم تو چه جانوري     
                              كه خبرهاي دروغ مي آوري
مغز خود را رهن كامل داده اي  
                            يا كه مغز خر تناول كرده اي
بچه جان بي كار بودي از اول      
                          سر به پيشگويي نهادي اي دغل
دست جمله خالي بندان را زپشت  
                           بسته اي با اين دروغهاي درشت
كس ندارد قصد خالي بستني          
                         چون تو بستي آخر هر بستني
اينك از آن حادثه چندين روز      
                            رفته و دنيا نشد آخر هنوز
كس نديد آثاري از كن فيكون       
                           كار دنيا بر ثبات است و سكون
چرخ هستي بر مدار انتظام      
                              رو به آينده نهد بي نقص گام
هر چه بنشستم جهان آخر نشد   
                                ياوه هايت قابل باور نشد
نوسترا جان گفته نامستند           
                            مهر باطل بر دهانت مي زند
مفت بوده گفتن از هر در سخن      
                         زان بنا كردي به حرف مفت زدن
آدم نادان پست نا حساب             
                           جاي گفتن رو كمي ديگر بخواب
تا به داموس اين سخن "محمود"گفت  
                      او برفت و نوبتي ديگر بخفت

   


         واينگونه خواندن آغاز شد

  ونوشتن وسرودن...

آري...

                 براي تو مي نويسم و مي سرايم

          براي تو كه خواهي خواند

                         و روزي مرا قضاوت خواهي كرد      


                  با احترام به جناب استاد ابتهاج            

    در آسمان ديده ام  پرنده  پر   نمي زند

     كبوتر نگاه تو   به  خانه  سر   نمي زند

      براي  من  بهانه اي  بجز خيال تو   نبود

          بهانه هاي من چرا به خانه سر نمي زند

          سكوت ميكنم ولي صداي توست در سرم

          كلام عاشقانه ات كه زنگ در نمي زند 

          دروغ گفته ام به تو هميشه در دل مني

          بيا به قلب  من بيا كسي  نظر  نمي زند

          بيا به بام  خانه ام  دوباره  لانه كن بيا 

          به بيقرار خود كسي دم از سفر نمي زند

          به غنچه هاي آرزو كسي به جز تو سر نزد

          براي خنده هاي گل كسي تشر نمي زند

          غروب آتشين غم براي تو   بخواب  شد 

          طلوع صبح شادي ات به باغ و در نمي زند

          كجاست  چشم عاشقت  نگاه كن مرا بيا

          بجز  نگاه  تو  مرا  كسي  تبر   نمي زند  


          بهار مي رود  ومن  دوباره  سرد  مي شوم

          دوباره گريه مي كنم دوباره زرد مي شوم

          به خاطر شكست  خود تورا  بهانه مي كنم 

          به شكل قلب پاره يا  شبيه  درد  مي شوم

به دست آتش غرور چه سوخت بال  عاشقي

در اين غروب غم فزا غريب و طرد مي شوم

فرار  مي كنم  ز تو  ولي  نه  با  دو پاي  خود

غبار  مي شوم  ز عشق  شبيه گرد  مي شوم

خراب  مي شوم  اگر  بدون  تو    بنا    شوم

بر اين بناي بي ستون  ستون  فرد  مي شوم

اگر  كه  چشم  باورم  ترا   نشانه   مي كند

به مردمان چشم خود بگو كه مرد  مي شوم

اگر بهار  من  شوي  دوباره  سبز   مي شوم

به  خاطر  تو  مي روم  فضا نورد    مي شوم

دوباره  سبز  مي شوم   ز  گرمي   نگاه    تو

بدون  تو  قسم  به تو  خرابه گرد  مي شوم


      يك بغل  تيغ و  خار و  خس  دارم

          يك  سبد  ميوه  كال و گس  دارم

          من  براي   فروش      اين      كالا

          دست  در پیش  و پاي  پس  دارم

          از شما ها  كه خوش  سليقه  تريد

          مشتري  هاي     بي هوس     دارم

          شكل  اين  جوجه هاي  بي پر وبال

          مهرباني    در  اين   قفس     دارم

          غم   فروشم   ز  رنج      بي  پايان

          اشك   غلطان  و  زود رس    دارم

          باز  هم   گوي    اگر     خريداري

          شهد هايي   پر  از   مگس     دارم

          چشم  شوري  بدت   اگر     خواهد

          هم به  دفع اش   صف نفس   دارم

          من     بهايي    ز تو      نمي خواهم

          آنچه  دادي   به   داد رس    دارم

          ديده   بايد كه   خوب بين    باشد

          ورنه   عيبم  مكن كه  كس    دارم


          دلم  در خون  نشست  خون  جگر  شد

          ز غم  افتاده  و  از   خود   به  در    شد

دل كوهي  كه   با من در    فغان    بود

دو   تا   از   بار  غمهايش   كمر     شد

ستاره   با  دل  من   اشك    مي ريخت

تمام     اشكهايش     چون    گهر   شد

چنان  دريا  به  جوش    آمد  ز   دردم

كه  موجش  در  قفا  زير   و  زبر    شد

صدا    زد     ناله ي     باد    جهان   پو

پريشان  كوه  و  دشت  و  بوم  وبر  شد

چو  آتش   قصه ي   درد    مرا    گفت 

زبانش  سوخت  و  دودش  به  سر  شد

مرا  اين   غم   اگر  سوزد  دل  و  جان

ترا    گفتم    دل   تو   شعله ور     شد

ترا   گفتم  كه  اين غم بار  عشق  است

نه   آن  عشقي  كه در  يادت گذر  شد

غم  عشق   من  از جنس  شما    نيست

تمام    هستي  از  اين   غم    خبر   شد

اگر  يك  قبله  دارد   مردي  و    عشق

هم  او   اين   قبله   را  مد   نظر    شد

دلم  درياي  عشق   و   مهر   او   گشت

كه آب  از  حرمتش  اينگونه  زر    شد

به  گوش   كوه   آمد  ذكر    "هل من"

دل سنگش  از اين  غم  خاك  در   شد

صداي   "العطش "  پيچيده   در     باد

تن   رود  فرات   از  تب    شرر      شد

دل   افلاكيان    پر    شد    ز     سرخي

از  آن    شرحي   كه  از تير  سه پر  شد

گل  خورشيد  هم  در  ظهر  آن  غم

چو مجمر   آتشي   خونين  بصر  شد

از  آن  اندك  غزالان    شه    عشق

هزاران  ماه  نو  بر  نيزه   سر     شد

نمي دانم      چگونه     با تو    گويم

كه از اين غم دو چشم  خا مه تر شد

دل  سر گشته ام   مست  مي   اشك

به دست  ساقي از " قمر"شد


    بوسه بر  دستان پر مهر  تو  عشق

بوسه  بر نيلوفر  چهر  تو     عشق

اي هماي بخت بر   دوش   شهان

اي   كليد       قفلهاي       عارفان

گر تو باشي هيچ كس بيكار نيست

عاشقي كردن همين  يكبار  نيست

هر كجا  باشي  نفسها     آشناست

بوي تو  هر جا رود آنجا   خداست

جان  فداي نام  نيكوي  تو    عشق

عاشقم  بر  چشم جادوي  تو عشق

سرخوش   و پاينده  از  نام   توام

زنده  و  پاينده     از   جام   توام

دوست دارم   ناخداي  من   شوي

زورق   جان    مرا    ما من   شوي

كشتي   عشق    تو  بر  درياي  نور  


مي رساند   ساحل   امن       ظهور

عشق تو     دل  را  ثريا     مي برد

نردبان   بردار    بي پا       مي برد

عشق تو   مشكل گشايي   مي كند

كا ر صد    حج  خدايي    مي كند

عشق تو   آموزگار    عالم    است

فارغ التحصيل  عشقت آدم   است

از  چراغت  كفر  ايمان    مي شود

راه وبيراه   از تو يكسان   مي شود

هم كليد معرفت  در دست توست

هم هماي عشق حق پابست توست

پاي بستم كن به عشقت   ياحسين

مي پرستم كن به عشقت يا حسين




تقدیم به دکتر تراب پور استاد معماری دانشگاه شیراز

با خشت نور می کنی آغاز ماجرا

خورشید سر نهاده به پابوسی شما

معمار عشق شور به هستی فکنده ای

نبض حیات می زند آنجا که بی صدا

دستت به روی کاغذ طراحیت عجیب

اعجاز می کند و ز نو محشری به پا

می  سازی و تمامی ذرات هستیت

با آب و گل عجین شده بی هیچ ادعا

درد تمدنی که فراموش گشته است

فرهنگ خفته در عدم تلخ شهر ما

در چشمهای خسته تو موج می زند

و آرزوی ساختن بهترین بنا

نام تو بر گرفته ز خاک و تراب شد

از عرش کرده خلق ولی روح تو خدا

یک هدیه از بهشت به ما داد و بعد از آن

خاصیت تجلی و آیینگی تو را

و بار گاه درس تو امروز حلقه ایست

روشن به سمت آبی فردای جان فزا

پیوند آسمان و زمین متن درس توست

و اوج جاودانه شدن سطر انتها


 روياي خيس چتر بسته ، تو ، ارديبهشت و عصر در ورجين

روزي خيال انگيزتر از شعر ، بالا رسيدن سجعي آهنگين

جاي هوا بوي تو مي آيد جاري شدي در جاي جاي من

و خلسه و مستي آغوشت دلخواه تر از صبح فروردين

وقتي به خود مي آيم اما باز، تنها به سوي قله بايد رفت

مثل هميشه راه مي پويم در مه ، قدمها خسته و سنگين

عمريست دستانم فقط خاليست، در ازدحام داشتنها ذهن

پر مي شود درحد سرگيجه مي ماند از نو حسرتي ديرين

گم كرده راه و خسته از فردا فرداي پر ابهام گيج گنگ

امروز سرگردان و آواره دورم حصار و سدي از نفرين

بر لب هميشه التماسي محض ! هي زمزمه ذكر و نياز و آه

روي سرم سقفي كه سيمانيست ، مانده نفسهايم همين پايين

" يا من هو اقرب" خودت گفتي" حبل وريدي " پس كجا رفتي

من نيستم يا تو؟ فقط يكدم يك لحظه با ما پيش ما بنشين

تا باز مثل روزهاي خوب آن روزهايي كه پدر هم بود

در دفتر پر نور نقاشي دنيا شود از عاشقي رنگين

اي كاش اين رويا همين حالا تعبير مي شد مثل يوسف كه

تعبير خواب كودكيهايش شد قصه اي پايان آن شيرين


خيس گريه ! خيس گريه! زير باران بي تو من

چتر را مي بندم وآشفته تر باران بزن

صورت يخ كرده و داغي اشك و مي دوم

مي گريزم از تمام سايه ها از مرد و زن

تا تو مي آيم براي اين تن تبدار خيس

داري آيا حوله اي يا سر پناه و پيرهن؟

سرپناهي قدر يك شب بي غم آواره گي

در سكوتي جاودان چون داستانهاي كهن

با شب شعري درآغوشت بدون گفتگو

چشمهايت قصه گو بي هيچ حرفي و سخن

خواب با لالايي بوي خيال انگيز تو

صبح وقتي ميدمد جاني نماند در بدن  


بد  بر  زدي ! تمام  ورقهاي خال  كم     

افتاد دست من سه و شش ، هفت ، پيش هم

يك آس آمدي ، دو و سه  مانده آخرين    

   برگي   كه   مي زند   ز فنا  و  سقوط  دم

اين  بار هم  تو شاه  هميشه  برنده  و    

   من بي بي اي  كه  باخته هر  چيز غير غم

سر بازهات  سوي  دلم  نيزه  مي زدند     

  وقتي  كه  مانده  بود  فقط   تا تو يك   قدم

سهم  تو  شد   تمامي   سرخهاي  حكم    

   من  هم  عزا  نشين  و  كمر زير  بار  خم

هر چند  خرد خرد  شكستم   ولي   ببين   

  تا    انتهاي   بازي   !  تا    باخت    آمدم  


 فصل   زمستان    را    نگاهت    سردتر    كرد  

          رد عبورت باز من را جان به سر كرد

مي سوختم !  چشمم به دنبال تو مي گشت   

    مي رفتي و سرمات سوزم بيشتر كرد

يخ   بودي  اما    فكر    مي كردم  كه  شمعي    

     دور تو اين پروانه خود را در به در كرد

ياد  گذشته   ،    مدرسه   ،   لبخند    و   كوچه  

      روزي كه قلبم با تو خودرا همسفر كرد

نقاشي     تو      با     بيان     ،    با      استعاره   

  منظومه ات شبهاي من را بي سحر كرد

من  با تو  شا عر  مي شدم  !  قد  مي كشيدم   

  سردي  تو   با    قامتم    كار   تبر    كرد  

آخر   هماني    كه    خدايم    شد    به    تلخي

    از  شعرها  و  شورها   آسان   گذر   كرد


  و ما ! دو خط موازي ، دوحسرت پنهان        

      دو خط تا به ابد بي وصال سرگر دان

چه دير قصه تقدير آشنامان كرد                 

         تو پير مي شوي اما ميان اين زندان 

در ايستگاه زمان لحظه اي توقف نيست        

       چه تند مي گذرد اين قطار پر هيجان

يكي دو ثانيه حتي نمي دهد مهلت            

          نه ريلهاي عبور و نه لطف سوزنبان

نگاهمان گره در هم شود كه بايد رفت        

        همان صدا ي عجيب برو، برو به امان

خدا ، درست شنيدي ! خدا نمي خواهد         

       كه دستهاي تو چتري شود در اين باران

به زير سقف نگاهت نفس كنم تازه             

            وبا طراوت تكرار تو بگيرم جان *

سماع،چرخ بزن ! خرقه پاره كن ! پاره         

          بدون فاصله باهم تمام دل عريان

به شعرهاي تو جاويد مي شوم هر چند        

         شنيده ايم از او" كل من عليها فان"

تمام مي شوم آخر بدون تو مثل              

       همين غزل كه بدون تو مي رسد پايان 

*  تركيبي از سهراب سپهري "و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود"






((گُمان کردم...))
گمان کردم تو یک خوابی,شبیه قرص مهتابی
گمان کردم که بس خوبی,شبیه قصه ها نابی
گمان کردم شـب ســــرد طلوعــــــم را
به گــرما گـرم لبــــــخندی شروع کردی
و در ســـــر تا ســــر دنیــای پر هیچـم
به زیبایی خورشـــــیدی طلـــوع کــردی
ولــــی حالا مـــی فهمم که بس ســـختی
شبیه غــول های کودکـی هایم , تو بدبختی
ولی اکنون.......ولی حالا..........ولی تنها............
 خودم هم خوب می دانم که بی رحــــمی





هوالباقی
ویرانه

دل   دیوانگان    را     خانه ای     نیست
ز  من   بی   خانه تر   دیوانه ای   نیست
زنم   سو سو  چو   شمعی   در   خرابات
رفیقان    گرد    من    پروانه ای    نیست
مسلمانان       مرا       باشد       سوالی
چرا   بر  خسته   دل   جانانه ای   نیست
پریشان   گشته   دل  خون  را  ز  مویش
دو صد افسوس از این غم شانه ای نیست
می   و   میخانه  و   ساقی    کدام   است
ز  من   مستانه   تر   مستانه ای   نیست
بیا     فانی     ز     بهر     هم      بنالیم
که  در این  کهکشان  هم   ناله ای نیست
تو   هم     جانا     گذر    کن   از   دیارم
که  ویران   تر  ز  من  ویرانه ای  نیست
اناالفانی

هوالباقی
یوسف
ای شمع  جهان  زمین  چو  گهواره ی  تو است
عالم   همه   پروانه ی   رخساره ی   تو  است
گر  نیمه ی   شعبان    شده   روشن   ملکوت
این  روشنی  از  جمال  مه   پاره ی  تو  است
و این   درد  دل   یوسف   کنعان   شده  است
که ای  یوسف  عالم   دلم  آواره ی   تو  است
جان    بر    کف    مشتاق    که    تقدیم   کنم
تایید  دل  اکنون   فقط   این  آره ی  تو  است
زیباست   اگر   شعر  و  غزل   نیست    عجب
چون مصرع  و بیتش همه در باره ی تو است
گر    هست     نوای     لب    فانی    صلوات
لبیکی   از   این   غلام    بیچاره ی   تو است
ما     منتظریم       و      منتظر     می مانیم
دلهای   جهان   منتظر   چاره ی     تو  است
اناالفانی

هوالباقی
آغوش
چیست   دنیا  خواب  در  آغوش    یار
نیست ما را غیر از این خواب  هیچ کار
زر  زِ سنگ  آید  برون  در هرم  عشق
حیف از این    کوره   ندارد   هر  نگار
بار الها   یاری   آتش     خو    فرست
تا  شود  این  سنگ   دل  بر او   دچار 
کاش    در    آغوش     دریابم    عجل
تا   زِ   بوی   زلف   او   گیرم    قرار
گفت غیر از عرض  حق آغوش نیست
تا   که   گرداند   بغل    بر   ما    مزار
گفته ام   صد بار  فانی    دم    خموش
تا   نگرد   سِر    به    نااهل    آشکار
سوختیم  و  سوخت   این   اشعار  ما
کشت   ما  را  این   خزان   بی   بهار
اناالفانی

هوالباقی
نقاب
شکسته  این  سبوی  دل  کنار جوی  آب  تو
تمام  خشت  ملک  تن  بود  ز آن  تراب  تو
دلم به حال طفل  دل  بسوزدش  که  او  هنوز
نخورده  مست  می شود ز خمره ی شراب تو
همیشه رو به روی  تو  لب به لب تو می نهد
ز  حسرت  مقام   خود   کشته  مرا  نقاب  تو
دوات  اشک  چشم  من  جوهر خون  دل  بود
کرده  به  اجتهاد  خود   حافظه   را  کتاب  تو
مدتی است  دیده ام  به  جز تو کس ندیده است
ز  شدت  جنون   دل  همه   شدن  سراب   تو
بگفت فانی این چنین دل به تو دادنم خطا است
بگفتمش   نداده ام   که   گشته  دل   کباب  تو
همچو    مداد   می شوم   تمام   از   نوشتنت
تمام   کرده  عمر  من  جفای  بی   حساب  تو
اناالفانی

هوالباقی
تپش
تا   مرز   جنون     رفتم    در   کوچه ی    شیدایی
این  دل  چو  به  پیش  تو است  انگار  تو  با  مایی
از مو ج  تنت  طوفان  در  این  دل  ما  بر  پا  است
کر ده  است   همه    دلها    طوفانی    و    دریایی
جانان که به   لبخندش   می گشت   فغان   خاموش
سوزی   بود   از   هجرش   در   ناله ی  هر  نایی
کردند     همه     عشاق     نذر    کف      پاهایش
چشمان   پر   از   می   را   گر   او   بنهد    پایی
گشته است خراب این تن چون ساکن آن رفته است
بیقوله   و     ویران     شد    از   شدت    تنهایی
 فانی   بنگر    دنیا     پر    گشته   ز     مجنونش
لیلی   است   به  هر  مجنون  در  هر  بلد و جایی
در  بطن    همه     اشعار    بنموده    دلم    اقرار
ای   هر   تپش   قلبم    وقت  است  که   باز   آیی
اناالفانی


هوالباقی

سیخ 

همچو   پیراهن   سیخ    است    تمام     جگرم
که  من  از سیخ  تو  جان را به  در هرگز  نبرم
ز  برای  گوشه  چشمی  به   درت   حلقه   زدم
بعد  از  آن  حلقه به  گوشم  و چنین در به درم
قد  کمان  کرده  و  زلفت  چو زهی  دست رقیب
که   ز  هر  تار   زند   تیر  ،   و   قلبم   سپرم
شعله ی  چشم  تو  با  این   نفست   گُر   گیرد
فلذا   از  نفس  و   چشم  تو    من   بر  حذرم
چه بگویم من  از  آن  قامت  سروت  که کنون
چوب هر  دسته   طبر  گشته   زند   بر  کمرم
فانی آن خاک که بودش همه را سرمه ی چشم
ز همین اشک دو  چشمم چو گِلی  شد  به سرم
رخصت  و پوزشی  از روح   پدر  می  خواهم
چه    بگویم   زِ  جفایش   که   در   آمد  پدرم
اناالفانی


هوالباقی
قمر
نام  زیبایش  چو   جانم   بر  لب  است
او که  هجرش  علتی بر این  تب  است
در  شب     تاریک   و    ظلمانی   غم
برق   چشمان   بلورش   کوکب   است
آب    حیوانی    که     گویند    عارفان
قطره ای از جام  آن  لب  مشرب  است
هیچ    دانی    بهترین   استاد   کیست
آنکه  چون  مادر  بغل را  مکتب است
جان  من  در  روزها  بر خواب  کوش
چونکه مشق دل همیشه در شب است
گر  که   فانی  دم    زند   از   مهر
  او
ز ین سبب  باشد  که  خلق یا رب است
نیست   در   طالع   وصال   روی   او
گوئیا  هر  شب   قمر  در عقرب  است
اناافانی

هوالباقی
کاش
کاش این  دل را شب  قراری  بود
گرمی   از  همدم    گلعذاری   بود
کاش از   بهر  سوز   غم   در  دی
آتش   آغوشی   یا    بهاری   بود
بر لبانم اشک از رخش  می ریخت
کاش عطشان را  چشم  زاری  بود
بهر  سر  بالش   سینه ی   نرمش
کاش  ین  تن  را  هم  مزاری  بود
گل   که   در  باغ    دیگران   باشد
کاش  ما  را هم   بوته  خاری  بود
 فانیا  ذکر این  لب  است  ای  کاش
کاش  از  ای  کاش هم  فراری بود
حسرت  ای   کاش  مانده   بر  قلبم
کس  نپرسید  او ، را  چه کاری بود
اناالفانی

هوالباقی
پند
 گر  که   خواهی  گردی  از ما   بهره مند
بشنو    بنما   عمل   بر    این    دو   پند
 بر   جمال    هر    کسی     لبخند    مزن
و ین   دلت  را   هم    به   لبخندی   مبند
این    خلایق    با    مویز   و    قوره ای
یکدمی     گرم      دمی     سردی    کنند
چونکه   شهوت   عشق   پندارند   کنون
لیک   جهلا    لیلی   و   مجنون    شوند
آبروی    عشق     را     چوبش     زدند
با     اداها    و     اصولی     از     چرند
فانیا    پندی     نمودی      بی     غرض
گر  خودت  عامل   شوی    پندت    خرند
جان  من  من  بی    کسم    هر   کس  نیم
چون   بدیدی    روی   ما   آن  دم   بخند
 اناالفانی

هوالباقی
هذیان
من   که   بُودم    از  تُراب
گِل    بشدم     با     شراب
آنچه    تو    بینی     کنون
هست   به   وَ الله   سراب
لیک      مکن        زاهدا
بر   دلِ   ما   هی   خطاب
صد     عمل     اندر   ریا
نیست    برایش      ثواب
گر   که   خدا    هست  او
تلخ      نباشد        عذاب
فانی       هذیان       گوی
بس  کن  و  یکدم  بخواب
هر   چه   سرودی   کنون
هست  چو   نقشی  بر آب
انا الفانی

هوالباقی
 دگران

حال  و  هوای  ما  دگر  به  زِ  فغان  نمی شود

تنگ  تو باشد  این   دلم  با   دگران  نمی شود

گر  که  رِسد  بهار ما   و  غایب  آن  نگار  ما

حریف  سوز  آهِ   چون  باد  خزان   نمی شود

یاد شراب  آن  لبت یا   تب   و  تاب  آن  شبت

مانع   در  خیال  من  ،‌  بُعدِ  زمان   نمی شود

شمس  بُود   جمال   تو   کمال   بی   مثال  تو

لیک  چو ماهِ دیگران قَد  چو  کمان  نمی شود

مجرد  است  این  دلم  نیست  درون  این   گلم

برای  عشق  ما قفس  کون  و مکان نمی شود

فانی اگر  کنی  چنین  و  بگذری  از آن  و  این

جای خراب چون تویی در دو  جهان  نمی شود

نیست برای ما   دگر ،  چاره ی  دیگر از   سفر

عشق   بُود  خدای  ما  و هر  کس آن نمی شود

اناالفانی


  هوالباقی
  تاس
ای همچو تاس شش رو
بُردی   زِ   معرفت   بو
دانی  که   ذات   اقدس
یک  باشدش  و آن  او
هر  رَه  که  پا   گذاری
آخر   روی   بدان  سو
هر  آنکه   هست   کافر
لعنت  به  او زِ این رو
دنیا که  فضل حق است
بیند   و  گوید  آن   کو
فانی  تو  خود   نداری
دست کمی   در این  خو
در دل  ریا  ست  هَر دَم
اما    نوای     لب   هو
اناالفانی

هوالباقی
حافظ
گر که سخن نافذ است دان غزل حافظ  است
پوسته  و  گوشت  ما جان غزل حافظ  است
روز    و   ایام   تلخ     زَهر   بُود   روزگار
شربت  شیرین  کام  ز آن  غزل  حافظ است
گر  به  صفای  سخن   برده ای  از  یار  دل
غره   به خود هم نشو کان غزل  حافظ  است
هست  اگر  شعر  ما   مُفت   و  دَنی   مرتبه
من  که  بدانم   سبب  آن  غزل  حافظ  است
گر  که  تمام   سخن     خربزه   باشد  کنون
لیک تو این  را بدان  نان غزل   حافظ  است
فانی  ما   شعر  تو    رعیت   این    در  بُود
با  سر  تعظیم   گو  خان  غزل   حافظ  است
قافیه   تنگ   آمد  و  لیک   شکستم     لغت
نوکر و خادم  به  قُر، آن غزل    حافظ  است
 اناالفانی
  هوالباقی
هی
چشم نازت  جام مِی  سوزِ آهت  نای نِـــی
بر لب  عطشان  ما  کی  رسانی  آب کِـــی
سر بــه دیــوارم کنـون لیک  بیمارم  کنون
یا  مرا کامی  بِده  یا که  با  آن  تیغ  پِـــی
سوز  داغت   دیده ام   در  گلو   پیچیده ام
باده ی  شب های  ناب آخرش  گردید   قِی
در  دلم  هو  می زدم  هوی  از او می زدم
چون بدیدم روی تو های و هویم گشت هِی
من  زِ  مردم   نیستم    اهل   گندم   نیستم
لیک ارزانی خلق  تاج  و تختِ  مُلک  رِی
فانیم    فانی   منم   آری   آن   دانی   منم
زاهدا   پندم   مَده   در  رگانم   هست  مِی
می روم  از این   دیار تا  که  دریابم   نگار
می روم   سوی  بهار  از  دَنی  دنیای  دِی
  اناالفانی
هوالباقی
 دل
جام   دل   را  آب   انگور  اندرونش   نی   شود
آب  حیوان  را بنوشان تاکه  این  ره   طی  شود
این   طریقت   را   صبوری   رکن   آئینش   بود
آنقدر  باید     بمانی   تا   که    آبت   می   شود
چون   بهاری   گر  بدانی  حکمت  معشوق   را
ور  ندانی   صد  بهارت  با  خزانی   دی   شود
گر که  داری  کاروانی   حاصل  از  اعمال  عمر
هر چه  خالص  باشد آن را با  ریایی  پی  شود
جرعه  ای   از جام   منّان   تا  ابد   مستت  کند
چون  بنوشی  جام   دیگر  بازدم   را  قی  شود
فانیا   برخیز و  راهی  چاره  و  دم  کن خموش
با  عمل   کارت  بر آید  با  سرودن   کی   شود
جان  من  گر کنج  دل را شمع  ایزد  سوز  بود
خود  ببینی  کنج ویران  به  ز ملک  ری  شود
اناالفانی

 هوالباقی
   پلک
به چشمم زلف شب  رنگش  بدیدم
ز دل  روحی   فداکش   را  شنیدم
شدم   دیوانه  و   مجنون  و  شیدا
زآن لب  ها  که   در  خوابم  گزیدم
چو  دیدم  آن  لب  جام   سرش  را
به  طفلی   لب ز مادر  هم   کشیدم
نمی خواهم   شوم   غافل  ز  دیدن
به  این  علّت   دو  تا  پلکم   بریدم
بگو  با  او  صبا   با    صد   گلایه
که  زهر از جام  هجرانش   چشیدم
شدم    فانی   و   در   بستر   فتادم
و  از  جولانگه    طب  هم    پریدم
طبیبان   نسخه ی  چشمی  نوشتند
که  من  بیماری   از  نازش  خریدم
اناالفانی


هوالباقی

 کرّار

مست  از جام  نبیّ   حیدر کرّار  علی   بود

اسلام و نبوّت همه رامخزن اسرار علی بود

هر دم  که  حقییت   بزدش   حلقه ی عشّاق

لیکن   تو بدان  نقطه ی   پرگار  علی  بود

قرآن   که   بود    مصحف   اسلام    نبوّت

ناطق  چو   بشد   افضل   اذکار   علی  بود

ما    هم     علوی    خاک   ره   فاطمیونیم

بر   دُرّ   نبیّ    یاور   غمخوار   علی   بود

تا  وقت   سحر  در  به   در  از  آه   یتیمی

آنکس  که  بود   تشنه  ز  افطار  علی  بود

فانی    شودش     خادم    عبّاس     حسینی

زآن  رو که  نبی  را  هم  علمدار  علی  بود

ای   فاطمیون   فاطمه   بر   کنج   در  افتاد

قلبی   که   بشد   پر  پر   مسمار  علی  بود

  اناالفانی




دیشب به دامت اوفتادم از نگاهت

از غمزه ها، لبخند های گاهگاهت

با لحن داوودی غزل می خواندی و شعر

در آب برکه نقش شد روی چو ماهت

دیدم ز زیبایی تو چیزی کم نداری

وقتی گرفتم با فرشته اشتباهت

بر شانه هایت بال و پر جایش چه خالیست

گرچه به تن کردی لباس راه راهت

دار و ندارم برده ای می بینمت باز

خیره، طلبکارانه، چشمان سیاهت

کم غصه خور روز قیامت عفو گردی

تنها ز من دل بردنت گشته گناهت




نمی دانی چه حالی می دهد یک لحظه پنهانی
ببینم قامتت را از پس دیوار سیمانی
به روی چوبه طارم نشسته پیچکی ای کاش
به جایش می نشستم من برای دیدنت آنی
گمان دارم ملک باشی ! فرشته یا پریزادی !؟
به تصویری چنین دلکش نمودی نقش انسانی
تو کمتر در میان کوچه حاضر شو که می ترسم
رسد بر روی چون ماهت ضرر از چشم شیطانی
کمند موی خود بگشا ، به دست باد برهم زن
که گشتم در میان جعد گیسوی تو زندانی
نمی دانم که می دانی دلم از غصه ات خون است؟
چنانچه می نمایی نیک فهمیدم نمی دانی



گم شدم در خویشتن در خویشتن پیدا شدم
دیدمت در  دل  نشستی  واله و شیدا شدم
جای رویت نیست جز قاب دو چشمان ترم
یک دوروزی صبرکن حالاکه من رسواشدم
دست  دل  ببریده  ام  تا  در  دل آمد یاد تو
باختم من گوهر دل را چو  در  سودا شدم
کم حواسم؟نیستم یک لحظه ای فرصت بده
نیست تقصیری به گردن محو آن سیما شدم
عاقلان  را  نیست  راهی در حریم عاشقی
من فرار از عقل کردم تا به عشقت جا شدم



بوئیدمت هنگام  صبح  نو  بهاری
از لابلای حسرت وچشم انتظاری
میخواندمت ازدوروبویت می شنیدم
رقصنده بر روی نسیم  بی قراری
میریخت همراه تلالوها ی خورشید
عشق از نگاهت درنگاهم آری آری
فریاد  میزد  تک  تک  سلول  هایم
مارا بر جز عشقت نباشد اعتباری
میخواستم  تا  پرگشایم  در  هوایت
شاید مثال خاک /  گردی یا  غباری
اما غروب  لحظه ئ  خندیدنت  شد
من ماندم و چشمان سرد و اشکباری



میریزد از  ابری  سیه بربام خانه
باران نرمی از سر شب دانه دانه
غم  در  میان  آستان  دل  نشسته
تنهای   تنهایم    دلم   گیرد   بهانه
یادت  گه  و  بیگاه  میگیرد  سراغم
از  بین  افکار  قدیمی  شد    روانه
می آیدویک لحظه بازیگوش وبی تاب
ور  میرود  با  کودک   دل  کودکانه
گل واژه ئ نامت میان خواب و رویا
گاهی نشیند  بر لب  من   شاعرانه
ای کاش میشد بودی امشب در کنارم
تا  من  برایت  سر  کنم شعر و ترانه
روزی اگرمُردم چه غم دارم که گشتی
در  دفتر  شعر  من  امشب   جاودانه



باد سحرگاهی  پریشان  کرد  مویش
پیچید و در هم  شد  میان  باد  بویش
یک غنچه ئ بوسه زشاخش چیدنی شد
آواره ام   آواره ام  در  باغ   رویش
آئینه ها   جائی  برای  دیدن   اوست
چشمان  من خیره  برای  جستجویش
شعر تری باید  که وصفش  را  بگنجد
هرواژه  شد  شرحی  برای  گفتگویش
از  هر  زبان  و  ملتی  نامش   شنیدم
نادیده  عاشق  گشتم  آن  روی  نکویش
پیراهن  تن  حائل جان  گشت  و جانان
جان  را  فقط  وصل  تو  باشد  آرزویش



آهسته آهسته آمد بیادم /  یاد  دوران  دل  خستگی  ها
یاد یاران /  ابرو باران /  لحظه ئ ناب دل بستگی ها
آن نگاهی که میسوزدازعشق درشب سردپربرف بهمن
میکشد  بر دلم  تیغ ابرو /  در  کمین  گاه  پیوستگی ها
دادم از دست/ دادم از دست / دل بریدم من از کودک دل
بچگی کردم  ای  عقل  و دانم / من  کجا  دام وابستگی ها
من چه گویم / چه گویم / چه گویم از غم ودرد ایام هجران
من چه نالم / چه نالم / چه نالم از  سروسنگ وبشکستگی ها
همچو مجنون شدم صاف وبی غش/سرکشیدم به کوه وبیابان
دیدم   اخر  تبه   شد  جوانی   در  تب  و  تاب  پابستگی  ها



در خاطر ماست خاطر خوب شما
در  دیده ئ  ما  نگاه محجوب شما
صد آیه ئ حسن ریخت بر کافر دل
از سوره  آن  صورت محبوب شما
پیغمبر من  بکوش  در  معجزه ات
تا  مردم  دیده گشته  مجذوب   شما
عقلم  چو  نمود  فتنه  در   کار  دلم
شد  منهزم  از  شیوه  و  اسلوب شما
اکنون  که   فتاده ام  سرازیری   عمر
دیدم همه وقت خوردم  از  چوب  شما
ای کاش ... چه گویمت در این آخر کار
تا  برخورم  از  میوه ئ  مرغوب شما


از لا به لای خاطرات کهن جان گرفته ای
بر شـاخـــه ی امیـد خیـالم شکُـفته ای
بر رهــگذار قــرن دمـی کرده ای عبور
عمـری گذشـت و باز تو در دل نَهُفته ای
نقش خیــال روی تو از خاطــرم نرفت
این خانه را ز غیر خودت پاک رُفـته ای
یادش به خیـر آن دم آخـر که دیدمت
حرفـی نماند و سیل شکایت که گفته ای
گفتـم هـزار بـار تـو را دوست دارمـت
دیدم که میروی و سُخنم را شِــنُفته ای




یادگار روزهای دوری و درد
ساعت ها منتظر فاجعه ی دیدنت
گوش به زنگ تیک وتاک ثانیه ها
و صدای پای تو
مشغول به تنهایی لایتناهی خویش نشسته ام
ساعت ها
بی واژه
بی غزل
بی تو
وچه ساده میتوان طنازی دقایق بدون تورا به تماشا نشست
بی وسوسه
بی تحریک
مثل ادم در بی حوایی شده ام





دوست
کی بشارت باران را می دهی
که من در انتظار قطره ای
به تو چشم دوخته ام
من خود را در نگاه هایت گم کرده ام
در این جهان برهوت
و من که به امیدی پشت پرده ام
می دانم که روزی این نگاه های سهمگین
بارانی خواهد شد
واین برای من سپیده ی شبی ست
که انتظارش مراخواهدکشت

قطار دنیا
من در کوپه های این قطار حبسم
در این اتاق ها که درهایی اند با قفل های محکم
قفل ها،همچو دلبستگی ها  مرا می رنجانند
کلیدش چیست
کجاست
نمیدانم
من در این کوپه ها حبسم
بیایید وبگیرید دستم را
رهایم کنید  رهایم کنید
از این زندانی که خود ساختم
من در کوپه های این قطار حبسم

اشوب دل
پشت پرده ی اسمان
در ان تاریک زندان  چه می گذرد
این صداها  زمزمه ها  همهمه ها را
گوش که می خرد
انجا صلح است یا جنگ
انجا عشق است یا دل سنگ
یا اشوبی که پای نشستن ندارد
ولی این قطره ها این اشک ها
که برخاسته از دل بی اثر میبارد
پس دیگر اعتمادی ندارم
حتی به اشک هایی که هزاران سخن نهفته دارد




واژه واژه ها ی وجودم تقدیم به خراب آبادم افغانستان


«پشت در »
من در این خانه ی بی پنجره محبوس شدم،
روبه رو دیواری است،
که به اندازه ی یک قاب  به آن نزدیکم
پشت سر ،درگاهی
که تب وتاب کلیدش در قفل،
مثل یک عقربه ی بی ساعت،
می درد قلب زمان را بی رحم
دو طرف آینه است
وهزاران تصویر و هزاران تکرار
دل من در قفس است
ودر این سینه ی افسرده ی سرد،
سایه ی سنگ سیاهی حک است
که به تاریکی یک ترس مرا می خواند
ترس از تنهایی،
ترس از چیدن یک غنچه بدون علت،
ترس از بستن یک بقچه که دین در آن است ،
ترس از ترکش یک بمب به پای فرهنگ،
من کمک می خواهم
من در این خانه ی بی پنجره محبوس شدم،
دو طرف آینه است،
چه کسی سنگ بر این آینه ها می کوبد؟
چه کسی جرئت بخشیدن یک شعله به شمعی دارد،
که در این تاریکی است؟
وفقط می پرسم ونفهمیدم من،
پشت در خورشیدی است،
که فقط روزنه ای می خواهد.
                                        

                                      
 « و تو را...»
 و تو را نمیتوان نوشت
و رنج تو را 
وتو را نمیتوان سرود
وبغض تو را،
من اشک را دیدم
و بر صفحه صفحه های دفترم
جراحت را
وقتی که برای تو می نوشتم
وقتی که برای تو می سرودم
ومی  شنیدم ،و می شنیدم
خس خس سینه ی قلمم را
 که خون بالا می آورد،پس از نوشتن نام تو
و واژه هایی را دیدم که تکه تکه شده بودند
ازشدت زخم های تو
واز سنگینی زنجیرهای دست وپایت
الف آزادی را که کمر شکسته بود
و با غرور
دوات گوشه ی میزم را که سرخ بود
و رگ های گردنم را،
 که سفید.


با آرزوی زندگی در سایه ی صلح برای همه ی وطن نشینان

وبا آرزوی بازگشت برای همه ی مهاجران که

حتی به خاطری کز او به شعرماست                 شاعر پس از نامش تنهاترین گذاشت





شعراوزیبابود...
شعرمن تکراراست...
جرم من تقلیداست..لااقل حرف دل است...
خوب میدانم که سهراب مرامی بخشد...
آخراوحرف دلش را زد ورفت..حرف من جامانده...
پس چنین می گویم:
اهل شعرم..اهل تنهایی ودرد...
پیشه ام فریاد است...
کاسبم...کاسب دل...
صادراتم شادی...وارداتم غم هِجر...
دوستانی دارم...سردترازسردی برف...
گاه گاهی  یخشان میشکند...گاه گاهی دلشان میسوزد...
ولی از روی ترحم...
سرزمینی دارم...مردمانش همه دوست...ولی از روی ریا...
خنده ام می گیرد...خنده ام می گیرد...خنده ام میگیرد
 



(( التیام خاطره ها ))
شب التیام خاطـره ها گم شد
از خاطـرات بوی تـو می آمد
هر شب وجود خسته و غمگینم
سویت به آرزوی تــو می آمد
آهنـــــگ ارغنـونی مـوج باد
انـــگار از گـــلوی تو می آمد
سیاره ها به دور تــو می گشتند
خورشید هم به سوی تو می آمد
ای کاش خاطرات ورق می خورد
دفتر به جستجوی تـــو می آمد
یادش بخــــیر آن شب رویایی
از خاطـرات بـوی تـو می آمد


(( تا طلوع تو ))
از خاطرات گمشده و درد من مپرس
در چشم های روشن تو آب می شوم
من سال هاست برکـــه تنهایی توام
با قحطـی کویـر تو مـرداب می شوم
تنها سخنگوی تب من سال ها تویی
بر خطبه های اشک تو محراب می شوم
امشب که شام پانزده است و تو نیستی
با یاد حرف های تو مهتاب می شوم
پا در رکاب توست شمیم اقاقیان
با لای لای عطر تو در خواب می شوم
با لحظه لحظه های سحر تا طلوع تو
در انتظار ثانیه ای ناب می شوم







exwl21k9nuds69996rij.jpg

مرحوم حيدر علي كردي فرزند محمود(1309- 1388) مردي كه ادعاي شاعري نداشت شاغل در جنگلباني  بودند و همين انس با خاك  و درخت سبب شده بود خلوت خود را با كلام موزون بيارايد و احساسش را منظوم در زندگيش جاري كند، استادي نداشت ، براي كسي شعرش را نمي خواند و تنها دلش بود و دفترش ، كه اين چند شعر را از همان دفتر خانواده ايشان در اختيار ما گذاشتند.


ياد ايامي كه در سر پشم و مويي داشتيم

در تلستان* با رفيقان گفت و گويي داشتيم

ياد آن روزي كه در سر داشتم موي سياه

زور در بازو به دل هم آرزويي داشتيم

ياد آن روزي الك را ميزديم ما با دولك

در جواني توي بازي هاي و هويي داشتيم

ياد آن روزي كه مي كرديم ما توپ بربره*

توي سرما برف و باران وه چه رويي داشتيم

ياد آن روزي كه زير كرسي لم داديم ما

بعد از آن پا مي شديم ، آش كدويي داشتيم

حاليا چشمم ندارد ديد و بر سر نيست مو

ياد آن روزي جوان بوديم و مويي داشتيم

حيدرا! هستي تو شاعر حيف باشي بي سواد

توي سد لتيان ما گار گلويي داشتيم*

تلستان: نام مكاني در محله سبوبزرگ

توپ بربره: نام يك بازي محلي

گار گلو: مخفف گهواره گلو، نام مكاني در روستاي لتيان كه امروز زير آب رفته



برچسب‌ها: @ شعرای در گذشته لواسان


تو همه شعری وشور

تو همه عشق وامید

مثل خورشید خدا

مثل گل در سبد تازه عشق

مثل یک شعر بلند

مثل اهنگ کلیسای قشنگ

مثل بیداری صبح

مثل یک قطره باران

همره نور سفید

مثل یک رنگین کمون رنگارنگ

مثل ارا مش دستان پدر

با همه خستگیش

مثل یک بوسه گرم مادر

مثل یک کلبه گرم در دل جنگل سرد

مثل شاهزاده قصرهای بزرگ

همره اسب سفید

مثل اواز پرنده

مثل دریا چه قو

مثل زیبا یی یک نخل بلند زیر نور مهتاب

مثل شب  مثل ستاره     مثل بت

که ستا یش کنم  ان کس  که تو را داده به من

  

     نام : سید عباس

     نام خانوادگی : متن گو

     تخلص : متین

     قالب سرایش : غزل – مثنوی

     تحصیلات : عمومیات نظام قدیم

     تاریخ تولد : 1312

     زادگاه : تهران – لواسان 


      نام : علی

     نام خانوادگی : رضائیان

     تخلص : لوزانی

     قالب سرایش : غزل – قصیده – رباعی

     تحصیلات : کارشناس علوم بانکی

     تاریخ تولد : 02/01/1325

     زادگاه : تهران – شمیران


     نام : محمود

     نام خانوادگی : صالی زاده

     تخلص : محمود

     قالب سرایش : مثنوی

     تحصیلات : دیپلم ادبیات

     تاریخ تولد : 1347

     زادگاه : تهران – لواسان




     نام : حسین

     نام خانوادگی : کاوه

     تخلص : فانی

     قالب سرایش : غزل

     تحصیلات کلاسیک : دیپلم اتومکانیک

     تحصیلات غیر کلاسیک : پایه چهارم حوزه

     سایت شخصی :  Www.Sollam.ir

     تاریخ تولد : 21/12/1367

     زادگاه : کردستان – شهرسریش آباد





برچسب‌ها: @ بیوگرافی شعرا

eihwxrlh3glr3r31czds.jpg

مسابقه   >>>>>   جایزه 

۵۰/۰۰۰ ریال شارژ تلفن همراه  

* به زیبا ترین و پر محتواترین  شعر  یا  جمله ی کوتا ه *

* بعد از ارسال پست خود در قسمت نظرات نوع اپراتور خود را مشخص کنید *

* و برای در یافت جایزه ایمیل یا شماره ی تلفن همراه را نیز درج  نمایید *



برچسب‌ها: @ مسابقه و جایزه


انجمن شاعران شعر و گیلاس لواسان پذیرای اعضای غیر حضوری و اینترنتی در زمینه شعر و دل نوشته نیز ، می باشد ، نظر یادتون نره ...